رضا قليخان هدايت

2147

مجمع الفصحاء ( فارسي )

راز دل من بارى يكسر همه با اوست * زيراكه امينست و سخن‌دان و بىآزار اى مركب علم و شجر حكمت ليكن * انگشت خردمند ترا مركب رهوار من نقش همىبندم و تو جامه همىباف * اينست مرا با تو همه كار بپادار ديباى تو بسيار به از ديبهء رومى * هرچند كه ديباى ترا نيست خريدار چون لؤلؤ شهوار نباشد جو اگر چند * جو را بگزيند خر بر لؤلؤء شهوار و له ايضا نور الله روحه فى المواعظ و النصائح و التحقيق و التجريد چون گشت جهان را دگر احوال عيانيش * زيراكه بگسترد خزان راز نهانيش بر حسرت شاخ گل در باغ گوا شد * بيچارگى و زردى و كوژى و نوانيش تا زاغ به باغ آمد بلبل ز فصاحت * بربست زبان وز طرب و لحن و اغانيش شرمنده شد از باغ سحر گلبن عريان * وز آب روان شرمش بربود روانيش كهسار كه چو رزمهء بزاز بد اكنون * گر بنگرى از كلبهء نداف ندانيش چون زر مزور نگر آن لعل بدخشيش * چون چادر گازر نگر آن برد يمانش بس باد جهد سرد ز كه لاجرم اكنون * چون پير كه ياد آيد از روز جوانيش خورشيد بپوشد ز غمش پيرهن خز * اين است هميشه سلب خوب خزانيش بر مفرش پيروزه به شب شاه حبش را * از سودهء پاكيزه بلور است اوانيش بنگر به ستاره كه بتازد سپس ديو * چون زر گدازيده كه بر قير چكانيش مانند يكى جام يخين است شباهنگ * بزدوده به قطرهء سحرى چرخ كيانيش گر نيست يخين چونكه چو خورشيد برآيد * هرچند كه جويند نيابند نشانيش پروين به چه ماند به يكى دستهء نرگس * يا نسترن تازه كه بر سبزه فشانيش